«بیگانه» مختصات اخلاقی من را قلقلک داد؛
و هنوز هم رهایم نکرده است.

کامو شخصیتی ساخته که در نگاه اول می‌توان تحسینش کرد:
وابسته نیست،
ریاکار نیست،
احساسات مصنوعی تولید نمی‌کند،
درباره‌ی احساساتش دروغ نمی‌گوید،
و برای تأیید گرفتن خودش را نمی‌فروشد.

در جهانی که پر از نقش‌بازی کردن است، این‌ها جذاب‌اند.

اما هرچه جلوتر می‌روم، این تحسین ترک می‌خورد.
کم‌کم می‌بینم آن‌چه شبیه فضیلت بود، نه از سر یک انتخاب اخلاقی، بلکه حاصل نوعی بی‌تفاوتی محض است.

مورسو صادق است،
اما نه از سر تعهد به حقیقت؛
بلکه چون برایش اهمیتی ندارد چه تصویری از او ساخته می‌شود.
او تظاهر نمی‌کند،
اما نه به این دلیل که اخلاقاً تصمیم گرفته بازی نکند،
بلکه چون میلی به درگیر شدن با قواعد بازی ندارد.

و این‌جاست که من ناخودآگاه روی صندلی هیئت منصفه می‌نشینم.
نه فقط برای قتل.
بلکه برای همه‌چیزهایی که او هست یا نیست.

اینجا متوجه می‌شوم شاید دارم همان کاری را می‌کنم که دادگاه می‌کند:
قضاوتش نه فقط به خاطر عملش، بلکه به خاطر اینکه در چارچوب اخلاقیِ آشنای من نمی‌گنجد.

این آگاهی، خواندن کتاب را برایم پیچیده‌تر می‌کند.

آیا اصالت به‌تنهایی کافی است؟
آیا آزادی بدون معیار اخلاقی هنوز ارزشمند است؟

«بیگانه» برای من کتاب پاسخ نبود؛ کتاب پرسش بود.

کتابی که سرد و آرام آدم را وادار می‌کند نه فقط مورسو، بلکه خودش را هم محاکمه کند.

و حالا نمی‌دانم بیشتر در حال قضاوت او هستم
یا در حال بازنگریِ نظام اخلاقی خودم.

Posted in ,

دیدگاهتان را بنویسید

بیشتر از satrneshin کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب