چند انسانِ تنها که فقط می‌خواستند گوشه‌ی کوچکی از جهان، واقعاً مال خودشان باشد.
اما استاین‌بک خیلی زود نشان می‌دهد که مسئله فقط «خواستن» نیست؛ بعضی آدم‌ها از همان لحظه‌ی ورود به جهان، با دست‌هایی خالی‌تر از بقیه وارد بازی می‌شوند.

رویای جورج و لنی، بیش از آن‌که یک هدف واقعی باشد، نوعی پناهگاه ذهنی‌ست؛ روایتی که به کمکش می‌شود دوام آورد در جهانی که هیچ تعهدی به عدالت ندارد.
جهانی که در آن، فاصله‌ی میان «رویای یک نفر» و «زندگی عادیِ یک نفر دیگر»، فقط با شانس تعیین می‌شود.

لنی شاید تراژیک‌ترین شخصیت رمان باشد؛ انسانی با نیرویی عظیم و ذهنی کودکانه، که مدام میان معصومیت و ویرانی معلق مانده است.
او شرور نیست، اما جهان هم برای نیت خوبِ آدم‌ها امتیاز ویژه‌ای قائل نمی‌شود.
و همین، تراژدی استاین‌بک را دردناک‌تر می‌کند:
این‌که گاهی انسان‌ها نه به خاطر بد بودن، بلکه صرفاً به خاطر ناتوانی‌شان در هماهنگ شدن با جهان، محکوم می‌شوند.

در مقابل، جورج ایستاده؛ خسته، واقع‌بین، و آگاه به این حقیقت تلخ که بعضی رؤیاها فقط تا وقتی زنده‌اند که هنوز محقق نشده‌اند.
او بیش از هر چیز، تلاش می‌کند معنایی کوچک برای ادامه دادن بسازد؛ حتی اگر خودش هم بداند این معنا، مثل غبار، با اولین باد فرو می‌ریزد.

و شاید همین چیزی‌ست که رمان را این‌قدر ماندگار می‌کند:
این احساس خاموش و سنگین که همه، بازی زندگی را با میزان یکسانی از شانس شروع نمی‌کنند.

Posted in

دیدگاهتان را بنویسید

بیشتر از satrneshin کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب